تبليغاتX
به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید......
گفت حتما می آیم

منتظر باش

منتظر پای دیوار

جیب هایم پر از آه ای کاش

باز هم بی خداحافظی رفت

مثل هر بار

کوچه و خلوت و باد

کاسه ی اشکم از دستم افتاد

یک دل پر زیر باران شرشر

یک نفر رد شد گفت:باد ها بی خداحافظ میروند

ابرها هم همین طور!

                                                                  عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط گل بهار  | 

معلم پای تخته داد می زدصورتش از خشم گلگون بود

دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی

آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند و آن یکی در گوشهای دیگر

جوانان را ورق می زد

برای آن که بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان

تساویهای جبری را نشان میداد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت:یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن در داد:تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات و مبهوت برجاماند و او پرسید

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت موحشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد :آری برابر بود

و او با پوز خندی گفت

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و

آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بودو

آن سیه چرده که می نالید پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بوداین تساوی زیر و رو میشد

حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود

نان و مال مفت خوردن از کجا آماده می گردید؟

پس چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟

یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در فقس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه های خود بنویسید

                                           یک با یک برابر نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط گل بهار  | 

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه ی بامی که پریدیم پریدیم

------------------------------------------------

گر بر سر نفس خود امیری مردی

ور بر دگری خرده نگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده ای بگیری مردی 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط گل بهار  | 

چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط گل بهار  | 

If one day you feel like crying...call me.Idonot promis you that

Iwill make you laugh

but I can cry with you

If one day you want to run away from your problems,do not be afraid to call me......Ido not promis to ask you stop but ,I can run with you

...If one day you do not want to listen to anybody,call me and

 I promis to be very quiet

......BUT

If one day you call me and there was no answer

                     ...come fast to see me

...perhaps I need you

 teenager magezine                                                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط گل بهار  | 

امروز ازکنار محله خونه قدیمیمون رد شدم.یادش به خیر.اصلا با این آپارتمان های امروزی زمین تا آسمون فرق داشت.مردم محله از حال همدیگه خبر داشتن.اگه یه روز ما رو تو کوچه یا خیابون نمیدیدن برامون نگران میشدن.پرسیدن احوال از همدیگه براشون عیب نبود.همیشه جواب سلام های زیادی رو با نخودچی کشمش هایی که بهت تعارف میکردن آماده تو جیبشون داشتن.وقتی تو این مغازه و اون مغازه میدیدیشون از هر دری با هم صحبت میکردن.از کنکور بچه هاشون تا وضع اجاره خونه و گلهای باغچشون که تازه در اومده بودن.اونجا هیچی از هیچکی پنهان نبود. مردم دلاشون یه رنگ و پاک بود.اونجا همه به همدیگه کمک میکردن.اونجا دو رنگی نبود. اونجا همه چیز عطر پاکی میداد.

اون خونه بزرگ که گلهای تو باغچش انگار باهات حرف میزدند.شمعدونی های کنار حوض که انگار با صدای آب برات میرقصیدند.اما امروز تو به آپارتمان دو وجبی که مثل قوطی کبریت میمونه و توش نفست میگیره.نه گلی نه گیاهی.هرچی بیشتر نگاه در و دیوارش کنی بیشتر احساس میکنی دارند وجودت رو تسخیر میکنند.

کاشکی میشد همه درک کنند که بابا پول اخلاق نمیشه.آخه پول ادب نمیشه. پول مفهوم زندگی نمیشه.

بیاین تا دلامون آسمونیه برای ظهور امام عزیزمان مهدی دعا کنیم.باشد دعای یکی از ما که بیگناهتر است مستجاب شود و او بیاید و با روشنی خود ما را از این بدیها نجات دهد.

                                         امام خوبم بی صبرانه در انتظار ظهورت هستم

                                       شاید این جمعه بیاید شاید

                                       پرده از چهره گشاید شاید...          صلوات

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط گل بهار  | 

سال ها پیش از این

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود

آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک را برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

راستی من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات این همه

از خدا دور هستم؟

                                                        عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط گل بهار  | 

داشتم به تابستون فکر میکردم.یه تابستون آفتابی با کلی برنامه واسه ۳ ماه.فقط سه ماه؟آخه اینم شد زمان؟آخه مگه سه ماه هم چیزی میشه؟  خب از تو بعید نیست.باید هم این حرفو بزنی.حتما میخوای ۲ماه و۳۰ روزش رو بخوری و تا ساعت ۱۱و۱۲ صبح بخوابی.بعد یه روز هم برا درس خوندن.توی این تابستونا که از عمرت گذشت چی کارا کردی؟چه قدر به علم و دانشت اضافه کردی؟چه قدر سراغ کتاب های خاک خورده توی گنجه رفتی؟چه قدر سعی کردی به مادرت تو کارای خونه کمک کنی؟

تازه از اینا که بگذریم چند تا کار جدید یاد گرفتی؟نقاشی-خیاطی -مکانیکی -باغبونی -آشپزی و کلی کارای دیگه.اگه تو هم از اون بچه هایی هستی که دوست ندارن توی تابستون درس بخونن حد اقل یه کاری بکن.برا خودت سرگرمی درست کن.نمیگم از صبح تا شب بشین پشت کامپیوتر و از صبح تا شب تو این کافی نت و اون کافی نت بچرخ و اعصاب مامان و باباتو خرد کن.نه.برو دنبال یه کار خوب که یه نفعی بهت برسونه یا حداقل یه حقوقی بگیری یا اصلا یه کاری که به درد آیندت بخوره.ما نوجوونا باید دیدمون رو نسبت به زندگی بازتر کنیم.یک کم آینده نگر باشیم.فقط به فکر امروز نباشیم.پس پاشو و از همین امروز به حرفهای من عمل کن.مطمئن باش که پشیمون نمیشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                                               نویسنده:گل بهار

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط گل بهار  | 

 بعضی هامون بزرگ شدیم و اسم و رسمی داریم ولی واقعیت اینه که هنوز دلمون بچه است.هنوز دلمون برای قصه های مادر بزرگ پر میزنه.هنوز شبهای برفی زمستونو کنار آتیش دور هم جمع شدنو دوست داریم.اگه دوره کودکیمون مدرنتر باشه هنوز میمیریم واسه قصه های مجید برای فوتبال تو کوچه برا بازی با عروسکهای پارچه ای که مامانامون برامون درست می کردن.آخ کودکی یادت به خیر.هنوزم بعضی شبها کنار رایو میشینیم به یاد اون وقت ها ساعت۹ که همه دور رادیو جمع می شدن و خانم عاطفی با اون صدای گرمش می اومدوشب به خیر کوچولو رو اجرا می کرد.یادش به خیر اون وقت ها که هفته به هفته همسايه هادور هم جمع مي شدن و شبها فيلم تماشا ميكردند.

روز اول مدرسه يادته؟مي خنديدي يا گريه ميكردي؟مي دويدي يا تو بغل مامانت بودي؟يادش به خير.يك كتاب با جلد قهوه اي كاهي كه رو جلدش يه دفتر كشيده بودن و لاش يه گل بود.وقتي بازش ميكردي انگار باهات حرف ميزد."آبگوشت غذاي لذيذي است.درخت هاي باغ عمو علي تيغ دارند.خوب و عزيزي ايران زيبا." كلاس دوم چي؟سوم چه طور؟"من يار مهربانم-تصميم كبري-حسنك كجايي-دست در دست هم دهيم به مهر-كوكب خانم." اصلا يادت هست؟روزي چند ساعت ميشيني و به بچگي هات فكر مي كني؟اصلا چهره مادر بزرگ خدابيامرزت يادت هست كه هميشه بهت كشمش و مويز ميداد؟از دوستات خبر داري؟ ميدوني كجان؟چي كاره شدن؟...

خلاصه فقط ميخواستم بگم دل خيلي هامون هنوز بچه هس ولي خودمون خبر نداريم.اگه با شنيدنيه شعر كودكانه دلت پر ميكشه بهتره يه تكوني به خودت بدي.از خواب زمستوني پاشي.بابا پاشو.بهار هم رفت.تابستونه.پاشو و يه احوالي از رفيقات بپرس.وقتي تو پارك راه ميري يه نگا به بچه هاي در حال بازي بنداز.اون وقت حداقل خيالت راحته كه خودتو شناختي...

راستي الان وقت خوابه.همه اين كارها برا فردا.حالا شب به خير بچه بزرگه.نترس اگه نظر بدي امشب لولو به خوابت نمياد.لالايي.

گنجشك خوابي مثل هميشه قورباغه ساكت خوابيده پيشش لالالالالا لالالالايي...

نظر يادتون نره.                                 

                                                                   نويسنده: گل بهار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط گل بهار  | 

سلام

امروز تازه وبلاگ رو راه اندازی کردیم و از این به بعد سعی می کنیم که مطالب به روز در وبلاگمان قرار دهیم.

                                                             موفق باشید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط گل بهار  |