|
گون از نسیم پرسید......
|
منتظر باش
منتظر پای دیوار
جیب هایم پر از آه ای کاش
باز هم بی خداحافظی رفت
مثل هر بار
کوچه و خلوت و باد
کاسه ی اشکم از دستم افتاد
یک دل پر زیر باران شرشر
یک نفر رد شد گفت:باد ها بی خداحافظ میروند
ابرها هم همین طور!
عرفان نظر آهاری
دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی
آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند و آن یکی در گوشهای دیگر
جوانان را ورق می زد
برای آن که بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت:یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن در داد:تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات و مبهوت برجاماند و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت موحشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد :آری برابر بود
و او با پوز خندی گفت
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بودو
آن سیه چرده که می نالید پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بوداین تساوی زیر و رو میشد
حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود
نان و مال مفت خوردن از کجا آماده می گردید؟
پس چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در فقس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه های خود بنویسید
یک با یک برابر نیست
امید ز هر کس که بریدیم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم پریدیم
------------------------------------------------
گر بر سر نفس خود امیری مردی
ور بر دگری خرده نگیری مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری مردی
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
If one day you feel like crying...call me.Idonot promis you that
Iwill make you laugh
but I can cry with you
If one day you want to run away from your problems,do not be afraid to call me......Ido not promis to ask you stop but ,I can run with you
...If one day you do not want to listen to anybody,call me and
I promis to be very quiet
......BUT
If one day you call me and there was no answer
...come fast to see me
...perhaps I need you
teenager magezine
اون خونه بزرگ که گلهای تو باغچش انگار باهات حرف میزدند.شمعدونی های کنار حوض که انگار با صدای آب برات میرقصیدند.اما امروز تو به آپارتمان دو وجبی که مثل قوطی کبریت میمونه و توش نفست میگیره.نه گلی نه گیاهی.هرچی بیشتر نگاه در و دیوارش کنی بیشتر احساس میکنی دارند وجودت رو تسخیر میکنند.
کاشکی میشد همه درک کنند که بابا پول اخلاق نمیشه.آخه پول ادب نمیشه. پول مفهوم زندگی نمیشه.
بیاین تا دلامون آسمونیه برای ظهور امام عزیزمان مهدی دعا کنیم.باشد دعای یکی از ما که بیگناهتر است مستجاب شود و او بیاید و با روشنی خود ما را از این بدیها نجات دهد.
امام خوبم بی صبرانه در انتظار ظهورت هستم
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید... صلوات
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود
آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک را برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات این همه
از خدا دور هستم؟
عرفان نظر آهاری
تازه از اینا که بگذریم چند تا کار جدید یاد گرفتی؟نقاشی-خیاطی -مکانیکی -باغبونی -آشپزی و کلی کارای دیگه.اگه تو هم از اون بچه هایی هستی که دوست ندارن توی تابستون درس بخونن حد اقل یه کاری بکن.برا خودت سرگرمی درست کن.نمیگم از صبح تا شب بشین پشت کامپیوتر و از صبح تا شب تو این کافی نت و اون کافی نت بچرخ و اعصاب مامان و باباتو خرد کن.نه.برو دنبال یه کار خوب که یه نفعی بهت برسونه یا حداقل یه حقوقی بگیری یا اصلا یه کاری که به درد آیندت بخوره.ما نوجوونا باید دیدمون رو نسبت به زندگی بازتر کنیم.یک کم آینده نگر باشیم.فقط به فکر امروز نباشیم.پس پاشو و از همین امروز به حرفهای من عمل کن.مطمئن باش که پشیمون نمیشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نویسنده:گل بهار
روز اول مدرسه يادته؟مي خنديدي يا گريه ميكردي؟مي دويدي يا تو بغل مامانت بودي؟يادش به خير.يك كتاب با جلد قهوه اي كاهي كه رو جلدش يه دفتر كشيده بودن و لاش يه گل بود.وقتي بازش ميكردي انگار باهات حرف ميزد."آبگوشت غذاي لذيذي است.درخت هاي باغ عمو علي تيغ دارند.خوب و عزيزي ايران زيبا." كلاس دوم چي؟سوم چه طور؟"من يار مهربانم-تصميم كبري-حسنك كجايي-دست در دست هم دهيم به مهر-كوكب خانم." اصلا يادت هست؟روزي چند ساعت ميشيني و به بچگي هات فكر مي كني؟اصلا چهره مادر بزرگ خدابيامرزت يادت هست كه هميشه بهت كشمش و مويز ميداد؟از دوستات خبر داري؟ ميدوني كجان؟چي كاره شدن؟...
خلاصه فقط ميخواستم بگم دل خيلي هامون هنوز بچه هس ولي خودمون خبر نداريم.اگه با شنيدنيه شعر كودكانه دلت پر ميكشه بهتره يه تكوني به خودت بدي.از خواب زمستوني پاشي.بابا پاشو.بهار هم رفت.تابستونه.پاشو و يه احوالي از رفيقات بپرس.وقتي تو پارك راه ميري يه نگا به بچه هاي در حال بازي بنداز.اون وقت حداقل خيالت راحته كه خودتو شناختي...
راستي الان وقت خوابه.همه اين كارها برا فردا.حالا شب به خير بچه بزرگه.نترس اگه نظر بدي امشب لولو به خوابت نمياد.لالايي.
گنجشك خوابي مثل هميشه قورباغه ساكت خوابيده پيشش لالالالالا لالالالايي...
نظر يادتون نره.
نويسنده: گل بهار
سلام
امروز تازه وبلاگ رو راه اندازی کردیم و از این به بعد سعی می کنیم که مطالب به روز در وبلاگمان قرار دهیم.
موفق باشید